تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic

موسیقی و لذت

از دیدگاه زیبایی شناسی فلسفی ما از هنر تبیین های مختلفی در نظر داریم .

اگر هنر را به یک صورت مثلآ همچون منبعی از لذت ، تعبیر کنیم ، دلیلی داریم که در قیاس با حالتی که آن را با به صورتی دیگر ، همچون بازی با نماد های زیبا ، منبع انگیزش احساسی ، یا گونه ای فهم تخیلی ، تعبیر می کنیم ارزشی متفاوت برای آن قائل شویم .

اپرا معمولآ یکی از برجسته ترین قالب های هنر والا به شمار می آید . و اصولآ ممکن است که فلسفه ی انتقادی ثابت کند که این تلقی ، تعصبی بی پایه و اساس است . با این وجود ، واقعیت هایی در باره ی هنر هست که هر تبیینی در مورد ارزش هنر باید آن ها را در نظر بگیرد . این ها واقعیت هایی در باره ی قالب های گوناگون هنری است .

 موسیقی قالبی است متفاوت با نقاشی ، معماری با نمایش فرق دارد و به همین ترتیب . کار را با موسیقی آغاز می کنیم . موسیقی تنها ، که گاه آن را ( در مقابل موسیقی همراه با کلام ؛ سرودها ، تک خوانی ها ، همسرایی ها، و نظایر آن « موسیقی محض » می خوانند ، قالبآ ناب ترین و مسلم ترین قالب هنری محسوب می شود .

حاصل این که هر آن چه مدعی است ارزش هنر را تبیین می کند باید ارزش موسیقی را به طرز مجاب کننده ای تبیین کند . برای مثال ؛ به نظر می رسد که موسیقی محض می تواند لذت ببخشد و در واقع هم این کار را می کند ؛ غالبآ به همین دلیل است که بر آن ارزش می گذارند . به علاوه ؛ همگان آن را وسیله ای موثر برای بیان احساس می دانند .

هر چند این که آیا موسیقی می تواند چیزی ( بگوید ) یا چگونه می تواند چنین کند جای بحث دارد ، ولی بیشتر موسیقی دانان و نوازندگان ، موسیقی را واجد توانایی آشکار ساختن چیزی در باره ی حیات و تجربه ی آدمی دانسته اند . ( در تحلیل موسیقایی ، آن قسم موسیقی که این مدعا در باره ی آن بیان می شود ، در مقابل موسیقی محض به ناب ترین معنای آن « موسیقی برنامه ای » خوانده می شود . )

 

در این تردیدی نیست که موسیقی می تواند لذت آور باشد . در واقع ، حتی مشاهده ی این که افراد غالبآ اصطلاحاتی به کار می برند که کاملآ در نقطه مقابل لذت قرار دارد ثابت کننده ی چیزی نیست . ممکن است به طور مثال ملودی ای دست از سر آدمی بر ندارد ، و از موسیقی برای اعلام خطر استفاده شود ، زیرا انسان ها ، چه بسا گاه به طرزی حیرت زا ، می توانند از فعالیت هایی کسب لذت کنند ، که در یک سطح ناخوشایندند . فیلم های ترسناک نمونه ی همین پدیده اند و داستان های حزن انگیز نیز در واقع از این گونه اند . آدمیان از هراسیدن لذت می برند ، و غالبآ « شیفته ی گریه ی جانانه » اند .

 

  ادامه دارد .....

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 18:51 توسط ایلیا |


موسیقی و کودک

بطور کلی چندین روش بعنوان روشهای آموزش موسیقی کودک در دنیا وجود دارد که در حقیقت تدوین این روشها از ابتدای قرن بیستم بنا به ضرورت و نیاز به روشهای موثر و مفید آموزشی و وجود آشفتگی و سردرگمی فراوان در امر آموزش موسیقی کودک بوجود آمده است.

اولین کسی که به تدوین روشهای صحیح و کامل موسیقی پرداخت یک پزشک ایتالیایی بنام "کلودید مونته سوری" (Claudio Montessory) می باشد، که حرفه اصلی او موسیقی نبود و اطلاعات زیادی در این مورد نداشته است.

بعد ها افراد دیگری که بیشتر آنها از اهالی سوئیس بودند با بکارگیری شیوه های علمی تر دامنه وسیعتری را در این زمینه بوجود آورند. مانند: "امیل ژاک دالکروز" (Emile Jaqucs Dalcroze 1865 -1950)، "کارل ارف" (Karl Orff 1895-1982)، "زلتان کدای" (Zoltan Kodaly ) که سیستم مجارستانی را ابداع نمود. البته باید متذکر شویم که همگی آنها در یک محدوده جغرافیایی زندگی می کردند. بعد از دو یا سه نسل، "ادگار ویلمز" (Edgar Willcms) و "مارتینو" (Martinoe) سیستمهای جدیدی را بنیانگذاری نمودند، و تحول چشمگیری در عرضه آموزش موسیقی کودک بوجود آوردند. خاتمه جنگ جهانی دوم، مصادف بود با پیدایش دو سیستم متفاوت در دو منطقه دنیا، یکی سیستم "سوزوکی" (Suzuki Shinchi 1898-1998) در ژاپن و دیگری سیستم "مانهاتان" (Manhatan Vill) در ایالات متحده آمریکا.

این هشت روش تا امروز هر کدام بنحوی اجرا شده و هر یک ویژگی خاص خود را دارا می باشد. در اینجا به بررسی هر یک از این روشها می پردازیم:

کودید مونته سوری : همانطور که گفته شد او یک پزشک بود که به هیچ وجه موسیقی نمی دانست. وی در سال 1907 "خانه کودکان" را برای کودکان 3 تا 7 ساله تاسیس نمود و سعی کرد مسائل آموزشی تربیتی کودکان معلول را مطرح کند و از همین طریق به موسیقی دست یافت.

بنابراین، آراء نظرات "مونته سوری" اصلا" موسیقیایی نبودند، بلکه تعلیم و تربیتی بودند. مونته سوری معتقد بود کودک باید در فرایند آموزشی خود عامل فعالی باشد یا باید به او عنوان یک عامل فعال در فرایند آموزشی خود نگاه کرد. کودک کسی نیست که فقط در معرض اتفاقات قرار گیرد، بلکه کسی است که باید بوسیله اراده اش اتفاقات را بوجود آورد. به همین خاطر ما باید دائما" ساختمان تجربه مداومی را پی ریزی کنیم، چون کودک در هر لحظه ممکن است حرکت متفاوتی را انجام دهد. پس روش آموزش به خود کودک بستگی دارد.

اولین نتیجه ای که می توان از این روش گرفت این است که فرآگیری کودک بسیار آزاد است و آنرا در هیچ سیستمی نمی توان محدود کرد و به عقیده او اشیاء بهترین مربیان هستند. او محیطی را بوجود آورد که در آن اشیاء همگی واقعی هستند، یعنی هیچ اسباب مصنوعی وجود ندارد.

مونته سوری معتقد است کودک را نباید رها کرد بلکه مربی باید گام به گام با او حرکت کند. البته نه اینکه مثل کودکان رفتار کند، ولی حتی الامکان سعی نماید بیاموزد که چگونه با کودک رفتار کند. مونته سوری پس از همکاری با دوست موسیقیدانش "ماچرونی" (Maccriaronni) اساس دوره های آموزشی خود را بر مبنای درک مفاهیم موسیقی بنیانگذاری کرد. ابتدا صدا ها را دسته بندی نمود و با شیوه های مختلف کودکان را آزمود و تمریناتی را در جهت دقیق شنیدن صداها بعنوان برترین نمود آموزش موسیقی پایه ریزی کرد و معتقد بود بسیاری از فعالیتهای صدایی و غیر صدایی باید به آواز خواندن منجر شود. یعنی بچه ها صداهایی را که می شنوند باید بخوانند. نکته مهم دیگری که در روش مونته سوری حائز اهمیت است، حرکات ریتمیک است که باعث پرورش و رشد جسمانی کودک می شود. برای این منظور نیز "ماچرونی" با تغییر سرعت در قطعاتی که توسط پیانو می نواخت به کودکان می آموخت که چگونه به صداهای مختلفی که با سرعتهای متفاوت اجرا می شوند عکس العمل نشان دهند.

علی رغم نکات مثبتی که در روش مونته سوری وجود داشت، بسیاری از نقطه نظرات او به زودی به فراموشی سپرده شد. چراکه او به کار گروهی اعتقادی نداشت و تجربیاتش بسیار فردی بود. ولی یک نقطه نظر اساسی مونته سوری هیچگاه از یاد نرفت و آن هم این بود : " بچه ها باید بیاموزند چگونه بیاموزند!؟"

 

حامد مفاخری

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 0:18 توسط ایلیا |


تاریخچه آموزش موسیقی به کودک در دنیا

 


سوزوکی، ویلنیست، معلم و فیلسوف انسان دوست ژاپنی نیز فعالیتهای بسیار چشمگیر و موفقیت آمیز در زمینه آموزش موسیقی به کودکان داشته است. او در سال 1921 ژاپن را ترک کرد و به نقاط مختلف دنیا سفر نمود. بالاخره تصمیم گرفت در آلمان بماند و به تحصیلات موسیقی ادامه دهد. به همین منظور ابتدا از انجمنهای گوناگون موسیقی در برلین دیدار کرد تا استادی برگزیند.

 

تاثیر عمیق کوارتت "کارل کلینگر" ( Karl Klinger) سبب شد که به ملاقات وی رفته و شاگرد او شود. سوزوکی در چهارچوب آموزشهای "کلینگر" جنبه های تکنیکی نواختن ویولون و بیان هنری موسیقی را آموخت و سالها بعد به دلیل بیماری سخت مادرش دوباره به ژاپن بازگشت و در دانشگاه های توکیو و جا های دیگر به تدریس ویلن پرداخت. در این زمان بود که به تعلیم و تربیت کودکان خردسال علاقمند شد. بعد از جنگ جهانی دوم همدردی و علاقه اش به کودکان را وارد حرفه اش کرده و زندگی خود را وقف آموزش موسیقی به کودکان نمود.

 

روش او بر اساس این اعتقاد بود که توانایی موسیقایی، استعداد ذاتی نیست، بلکه قابلیتی است که می توان آنرا پرورش داد. توانایی های بالقوه کودکان رشد خواهد کرد. به شرط آنکه برای آنها، تعلیم صحیح و محیط فراگیری مناسب فراهم شود.

 

او آموزش موسیقی را همانند آموختن زبان مادری میدانست و معتقد بود، کودکان در اثر شنیدن مکرر لغات مختلف که توسط مادران ادا می شود خیلی زود این لغات را یاد میگیرند و قسمتی از حافظه آنها شکل میگیرد و ظرف مدت چند سال چنان به زبان مادری خود سخن خواهند گفت که تعجب همگان را بر می انگیزد. سوزوکی این تئوری را در مورد آموزش ویلن به کار برد و به تمام کودکان قطعات باخ، ویوالدی، هندل و موزارت را آموخت و آنها خیلی زود یاد گرفتند، قطعاتی را که به وسیله شنیدن ملودی های کوتاه، که بارها تکرار می شدند بنوازند. تا اینکه بالاخره کل اثر را حفظ نمایند.

 

بدین ترتیب اگر هزاران کودک از سراسر کشور دور هم جمع میشدند، قادر بودند بدون داشتن تمرین قبلی با هم ، گروه نوازی کنند. سوزوکی به آموزش ذهنی اعتقادی نداشت و معتقد به آموزش شفاهی بود.

 

همان روش که سالهاست در کشور ما رایج است و موسیقی ایرانی را از قدیم به صورت شفاهی یا به قولی "سینه به سینه" آموزش می داده اند، و کسانی که با این روش آموزش دیده اند، چه در کشور ما چه در سایر نقاط دنیا، بعنوان بهترین و شاخصترین نوازندگان دنیا مطرح شده اند.

 

یکی از ویژگیهای روش سوزوکی شروع زود هنگام آموزش است. سوزوکی پیشنهاد کرد که آموزش رسمی اغلب از سه یا چهار سالگی صورت پذیرد و معتقد بود سالهای اولیه عمر در رشد و تکامل فرایندهای ذهنی و هماهنگی عضولانی کودکان خردسال بسیار مهم است. دیگر ویژگی روش سوزوکی، نقش والدین در آموزش کودکان است.

 

والدین در این روش موثرترین نقش را به عنوان مربی ایفا میکنند. در حقیقت آموزش را متکی بر سه محور (معلم، کودک و والدین) میداند. در روش او نیازی نیست که اولیا حتما موسیقیدان باشند، بلکه به آنها قدم به قدم آموزش داده میشود، تا به کودک در منزل کمک کنند.

 

جنبه دیگر روش سوزوکی به تاخیر انداختن نت خوانی و آشنایی با شکلهای اصلی موسیقی است و تا زمانی که مهارتهای شنیداری و تکنیک سازی کودکان کاملا تثبیت نشده باشد، این عمل به تاخیر می افتد( همانگونه که آموزش دستور زبان و نگارش آن را فقط بعد از آنکه کودک توانست سخن بگوید تعلیم میدهند)

 

بدین ترتیب روش سوزوکی می تواند یکی از بهترین روشهای آموزش موسیقی به کودکان باشد چون او به همراه تعلیم عملی موسیقی ، فلسفه ی زیبایی شناختی آن را نیز آموزش می داد .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 23:1 توسط ایلیا |


هنر

هنر حاصل ذوق ، حس زیبایی شناختی هنرمند ، تجربه ها و آموخته های اوست . هنرمند در این مسیر ، در تعامل با هنر و دانش اقوام و ملل دیگر ، بر غنای تجربه ی خود می افزاید و افق دید خویش را می گستراند و از این رهگذر آثار و اندیشه های هنری به منصۀ ظهور می رسد و میراث هنری شکل می گیرد . این میراث هنری جلوۀ تلاش هنرمندان ، اندیشمندان و انسان هایی است که در آفرینش اثری زیبا سهم داشته اند .

در واقع ، آنچه به منزلۀ دست ساخته ای انسانی در قالب بنایی عظیم ، موسیقی ای دل نشین ، مجسمه ای زیبا ، تابلوی نقاشی ای چشم نواز و خطوط اسرار آمیز خود نمایی می کند ، تحت تاثیر انگاره ها و اندیشه های رایج در تمدن های گوناگون بشری است . مهم آن است که این میراث شناخته و ابعاد گوناگون هنری ، فلسفی ، تاریخی ، جامعه شناختی ، انسان شناسی و ... آن آنالیز شود .

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 1:46 توسط ایلیا |


زیبایی شناسی موسیقی اصل انکار نشدنی است

زیبایی شناسی موسیقی اصل انکار نشدنی است

 

زیبایی شناسی در هنر موسیقی در طول تاریخ و نزد موسیقیدان های بزرگ غرب و شرق اصل انکار ناشدنی است .

به گزارش خبرنگار مهر، هما سادات افسری در پنجمین نشست از جلسات سخنرانی بیست و سومین جشنواره موسیقی فجر گفت : زیبایی شناسی موسیقی بازتاب فلسفی هنر اصوات است که از عهد عتیق تا کنون، فیلسوفان،منتقدین هنر و موسیقدان ها را به خود مشغول کرده است و هریک از آنها درطول حیات و زندگی حرفه ای خود سعی کردند نگاهی تازه و نو به این مقوله از هنر داشته باشند و در یک نگاه کلی زیبایی شناسی ارزش های موسیقایی در طول تاریخ تحول علمی ، فلسفی و عرفان را جستجو کرده است.

 

وی در پایان به ماهیت زیبایی شناسی در هنر موسیقی اشاره کرد و گفت : زیبایی شناسی هنر کوششی است بر دریافت جایگاه موسیقی در حیات انسانی و مروری برتفکر موسیقایی از نوع مسیحی،راسیونالیسم ،رمانتیسم ،ایده آلیسم،فرمالیسم ،اکسپرسیونیسم ،مارکسیسم و نئو فرمالیسم حال و آینده زیبایی شناسی موسیقی را به ما نشان می دهد چرا که فلسفه و جامعه شناسی هنرموسیقی با تاریخ و جغرافیای هر تمدنی ارتباطی تنگاتنگ دارد.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 19:59 توسط ایلیا |


فلسفه موسیقی

فلسفه موسیقی با سابقه‌ترین و موثرترین شاخه زیبایی‌شناسی است . سابقه آن را می‌توان در کیهان‌شناسی فیثاغوری ، که از طریق آثار افلاطون ، آگوستین قدیس ، افلوطین و بوئثیوس قابل پیگیری است ، و نیز در شاعران و فیلسوفان قرون وسطی جست . انقلاب کپرنیکی که کیهان‌شناسی کهن را ویران کرد ، فلسفه‌ای را هم که ملهم از آن بود ویران نمود . گرچه شوپنهاور به نحو درخشانی درباره " متافیزیک موسیقی " سخن گفته ، اما به نظر می‌رسد تئوری‌های وی بیشتر بر سیستم جهانشمول او بستگی دارد تا بر مطالعه تفصیلی هنر موسیقی .امر در مورد دو شخصیت برجسته زیبایی‌شناسی مدرن یعنی کانت و هگل نیز کمابیش  همین طور است . کانت آشنایی لازم را با موسیقی ندارد و هگل در طی درسگفتارهایش در این باب تا حد زیادی بدیهه‌گویی نموده است .کروچه نیز ، بزرگترین تابع آنها ، یکسره از کل موضوع غفلت نموده است .مطالعه مقاله کروچه در مورد رابطه میان کنتس و چروبینو در ازدواج فیگاروی بیومارچیس ، نشانگر این نکته است که وی توجهی به موتسارت ، که موسیقی او این رابطه را اینقدر پویا و شفاف ساخته ، ندارد .غفلت از زیبایی‌شناسی موسیقی مشخصه فلسفه مدرن در طی تاریخش است .گرچه دکارت گفتار مختصری در باب موسیقی نگاشت ، اما وی چیزی در باب این موضوع کشف نکرد که حکایت از توان فلسفی وی باشد و صرفا تئوری‌های هارمونی مربوط به قرون وسطی را بازگویی نمود. لایب‌نیتس توجهات پیچیده و جالبی در این‌باره دارد ، آنگونه که کمابیش در باره بسیاری موضوعات دیگر این چنین است اما اسپینوزا ، لاک ، برکلی و هیوم به ندرت به موسیقی توجه نموده‌اند .تولد دوباره زیبایی‌شناسی موسیقیایی در قرن هجدهم در آثار چهره‌های کوچکتری همچون جان ماتسون و شارل باتو بود و تا زمان روسو فیلسوف بزرگ دیگری به این حیطه توجه ننمود .روسو تنها فیلسوف نبود بلکه رمان‌نویس و مقاله نویس نیز بود .

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 14:27 توسط ایلیا |